یک روز و دو مظلوم!

تاسوعای حسینی بر دوستداران و عزاداران آن حضرت تسلیت باد

 

*  *  *  *  *

«غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳۰۹ در خانواده‌ای متوسط در محله‌ی خانی آباد تهران به دنیا آمد. " رجب خان" - پدر تختی - غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همه‌ی آنها از غلامرضا بزرگتر بودند. " حاج قلی"، پدر بزرگ غلامرضا، فروشنده‌ خواروبار و بنشن بود. از قول رجب خان، تعریف می‌کنند که حاج قلی در دکانش بر روی تخت بلندی می‌نشست و به همین سبب در میان اهالی خانی آباد به حاج قلی تختی شهرت یافته بود. همین نام بعدها به خانواده‌ رجب خان منتقل شدو به " نام خانوادگی" تبدیل شد»

آن روز تختی برای تماشای مسابقه تنیس بین احتشام زاده و حریف آمریکایی به دانشگاه تهران رفته بود که دانشجوها دوره اش کردند؛ او را بردند پشت میکروفون که برایشان حرف بزند.پهلوان مثل همیشه ۲ دستش را به سینه گذاشت، خم شد و چند بار تکرار کرد«خجالتم ندهید»، بعد سرش را اورد نزدیک میکروفون و صدایش در سالن پیچید که «یکی از آرزوهای من این است که به حج بروم».چشم دانشجوها به دهان پهلوان بود و او با همان سر راستی و سادگی که شروع کرده بود ادامه داد«اما هر وقت به یاد این آرزوی برآورده نشده می افتم و دلم می گیرد، می آیم یک بار دور این دانشگاه می گردم، آن وقت دلم تسلی می شود.من فکر می کنم برای رهایی مردم از فقر و بد بختی، این دانشگاه برای خودش قبله ای است».تختی چند کلمه اش را که گفت از سکو پایین آمد .جوان ها برایش کف میزدند و صورتش رامیبوسیدند. آنها این پهلوان پخته و جوان ۳۳ ساله را دوست داشتند .کارهای او شبیه قصه هایی بود که مادر بزرگ ها و پدربزرگ هایشان هر روز وقتی زیر کرسی ها گرم می شدند و حرف هایشان گل می انداخت، تعریف می کردند.

خبر زلزله بویین زهرا که آمد،تختی ۲-۳ نفر از دوستانش را جمع کرد،یک وانت آورد و خودش هم سینی بزرگی گرفت دستش. با هم از سر خیابان عباس اباد راه افتادند سمت پایین و مردم بی حساب پول می ریختند.وقتی دسته انها رسید به چهار راه جمهوری ،پیرزنی که رهگذر بود چادرش را برداشت و به تختی داد.گفت:«من فقط همین را دارم که ببخشم پسرم». اشک های پهلوان - که همیشه به پلکهایش نزدیک بود- سرازیر شدند و اصرار کرد پیرزن چادرش را پس بگیرد.مردم که دور انها بودند هم گریه می کردند و خبرنگارها تند تند عکس می انداختند. روز بعد روزنامه ها نوشتند:«پیرزنی بعد از ۶۰ سال،به خاطر تختی و کمک به زلزله زده ها کشف حجاب کرد!»اما نرسیده به خیابان استانبول،چند تا مامور جلوی وانت را گرفتند و از تختی خواستند بساطش را زودتر جمع کند و برگردد.

آن ها خوششان نمی آمد کسی این طور باشد،مهره مار داشته باشد؛ وقتی سینما می رود،مردم پشت درها جمع شوند؛ وقتی با ماشین سر چهار راه می ایستد، افسر راهنمایی چراغ را به خاطر او عوض کند؛ وقتی در خانه است،پسر بچه های۱۳-۱۲ ساله برای یک نظر دیدنش کشیک بکشند و وقتی شکست خورده است، مردم باز او را قلم دوش کنند و در خیابان های شهر بگردانند.

آن شب وقتی تختی از هواپیما در فرودگاه مهرآباد پیاده شد،اولین چیزی که دید پلاکاردهای کوچک و بزرگی بود که روی همه آن ها نوشته بودند:«برای آنکه تختی نگرید،همه بخندیم».پهلوان دستش را گرفت جلوی چشم هایش و گریست.گفت:«من که نتوانستم کاری برای شما بکنم...».قبل از آنکه دسته ورزشی برای المپیک توکیو راه بیفتد،گفته بودند پرچم دار تیم تختی است اما در اردوی تدارکاتی تا جایی که دستشان رسید او را آزار دادند و به او کم محلی کردند.تختی با ۹۷ کیلوگرم وزن مجبور بود با سبک وزن ها تمرین کند چون هم وزن هایش سراغ او نمی آمدند.وقتی یکی از کشتی گیرها پرسید:«آقا تختی،امسال تمرینت کم نیست؟»،نگاه او کدر شد و گفت:«بگذار کم باشد،بگذار بروم ببازم تا بعضی ها راحت شوند!».

دسته ورزشی که به مقصد رسید،خبرنگارها چیزهایی بی سابقه ای میدیدند؛تختی تنها بود.روز افتتاح پرچم را از او گرفتند و در فواصل استراحت میان کشتی،کسی هم صحبت او نمی شد.در ۲ مسابقه اول ،تختی حریف های مجار و انگلیسی اش را شکست داد.در مسابقه سوم وقتی کشتی گیر ژاپنی را ضربه فنی کرد،همین که نفس زنان از تشک پایین آمد،عطاء بهمنش میکروفون ضبط صوت را گرفت جلوی او؛«نظر شما را برای فردا می خواستم سوال کنم».او نفس را در سینه فراخش فرو برد و با شتاب گفت:«فردا حریفان بزرگی پیش رو دارم؛ ترک،روس و بلغار.چه می شود گفت؟»خبرنگار گفت:«این درست ولی می دانید در تهران مردم منتظرند؛ مشتاقند که صدای شما را بشنوند؛ یک کلمه،یک جمله هم کافی است».تختی گفت :«من به مردم تعظیم می کنم...».

۱۷ دی ماه سال ۴۶ وقتی روزنامه ها نوشتند:«غلامرضا تختی خود را کشت»، مردم باورشان نشد. آنها مطمئن بودند تختی را چیز خور کرده اند.حتی اسم سم را هم می دانستند؛«باربی توریت».آنها می گفتند:«غلامرضا ،غلامرضا را کشت» و عکس پهلوان را می گذاشتند کنار قرآن و شمایل مولا.

امروز چهل و یکمین سالگرد خاموشی جهان پهلوان «غلامرضا تختی» است.

روحش شاد و یادش گرامی...

 تختی زنده است...

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریا

میدونستید تختی یه نوه داره که 12 سالشه و اسمش غلامرضاست؟! اون دلیل مرگ رو نفهمیدم (باربی توریت)[سوال]

سانی

هیچکس یاد از جهان پهلوان تختی نکرد خوب که شما نوشتید [لبخند]

یلدا

[گل]

دینا

سلام. من هنوزم نفهمیدم تختی رو کی کشت؟ زنش هم که حرف نمیزنه؟ خیلی دوست دارم زندگینامه اش رو بخونم.

باران

سلام دوست خوبم .خوبید؟ مرسی ازین مطلب فوق العاده ولی کاش عکس اون خانم پیر روهم با ذوق همیشگی تون پیدا می کردید وبرامون می گذاشتید .[گل][گل][گل]