من و اولین روز ژانویه!

  • ساعت 6 صبح:تجریش .قراری با یه دوست عزیز دارم که باید ساعت 5/6 جلوی منزلش سوارش کنم و تا جایی برسونمش.ساعت 7 دوستم رو پیاده می کنم .
  • باید برای آزمایش خون به آزمایشگاه برم. ساعت 5/9 آزمایش انجام شده و خونه م...به اینترنت متصل میشم و وبلاگم رو باز می کنم. مطلب کوچیکی (در حد یه جمله) آپ می کنم.
  • میرم کرج تا یه کار اداری رو توی یکی از ادارات کرج پیگیری کنم.
  • ساعت 5/11 تهران هستم. ماشینم رو جلوی در خونه پارک کردم و دارم درش رو قفل می کنم که موبایلم زنگ می زنه.یه شماره نا آشنا  روی  صفحه ش دیده میشه. جواب میدم... صدای اونور خط می گه:  من سروان ...زاده هستم از اداره گذرنامه. پرونده شما الان بیشتر از 6 ماهه که اینجا روی میز منه! چرا نمیاید پیگیری کنید!حق با اونه... به کلی فراموش کرده بودم. آدرس می گیرم و دوباره سوار ماشین میشم. باید برم اسلامشهر. چون امروز 5 شنبه ست فقط تا ساعت 5/12 هستن. از میدون آزادی تا سه راه آذری و  در ادامه تا زیرگذر یافت آباد ترافیک سنگین است (به سبک گزارشگر رادیو پیام براتون نوشتم) با هر زحمتی که هست خودم رو به اسلامشهر می رسونم. کارم رو به سرعت انجام میدن و ساعت 5/12 به سمت تهران حرکت می کنم. 
  •  ساعت 2 توی میدون فردوسی با دوستی قرار ملاقات دارم ولی قبل از اون باید بنزین بزنم. صف بنزین شلوغه و تا نزدیک ساعت یک معطل میشم.
  •  ساعت 2 سر خیابون ویلا هستم. جاییکه با اون دوست عزیز قرار دارم. به اتفاق رستورانی رو برای چند دقیقه همصحبتی انتخاب می کنیم و تا ساعت 4 گپ می زنیم.
  •  ساعت 5/4 شده و من زیر پل کریمخان توی ماشین نشستم و با موبایل صحبت می کنم. حدود نیمساعت طول میکشه و ساعت 5 میشه. پیاده میشم و به سمت کتابفروشی های کریمخان قدم میزنم. 
  •  وارد یکی از کتابفروشی ها میشم. فروشنده که یه دختر جوونه به سمتم میاد و با چرب زبونی و ترفندهای خاص خودش 12-10 تا کتاب رو میده زیر بغلم.
  • ساعت 45/5 از کتابفروشی اومدم بیرون. دستهام پر از سنگینیه کتابه ولی در عوض در جیب هام احساس سبکیه شعف انگیزی می کنم!!
  •  ساعت 6 توی مسجد نور (میدون فاطمی) نشستم. ختم مادر یکی از همکارای اداری. خدا رحمتش کنه... یاد یک ماه پیش افتادم که همینجا بودم و خیلیای دیگه رو هم اینجا دیده بودم. بعضیاشون رو بازم می بینم...خنده م گرفته. احساس می کنم جدیدا به استخدام عزرائیل در اومدم. این روزا توی مجالس ختم زیادی شرکت می کنم. درحالیکه یادم نمیاد آخرین عروسی که رفتم کی و کجا بود!
  • ساعت 7 پشت فرمون به سمت خونه در حرکتم. موبایلم زنگ می زنه و از خونه سراغم رو می گیرن. با بی حوصلگی جواب میدم و اطمینان میدم که هنوز زنده م و اتفاق بدی برام نیفتاده. فقط کمی گرفتاربودم... و حالا دیگه دارم میام خونه...
  • پ.ن١: این روزا خیلی سرم شلوغه...لطفا من رو ببخشین اگه کمتر میام اینجا یا کمتر بهتون سر می زنم...همه تون رو دوست دارم...خیلی زیادقلب
  • پ.ن٢: از شادی خانومی و یاسمن عزیز و یلدای مهربون و همه دوستای گلم که به یادم هستن یه دنیا تشکر ویژه دارمبغلخجالت
  • پ.ن3: سالی که با دوست؛ کتاب؛ سفر؛ و بزرگداشت مقام مادر شروع بشه حتما سال خوب و پربرکتی خواهد بود...امیدوارملبخند
/ 35 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی ودایع

سلام از کتاب فروشی نشر چشمه متنفرم چون تا یک ماه افسردگی می‌گیرم چرا حاجی بازاری نشدم. ( این جمله رو همه جا می گم چون واقعا افسردگی می‌گیرم.) آقا می‌شه با ماشینتون یه عکس بی‌اندازیم؟؟؟ [گل]موفق باشی رفیق شفیق

باران

سلام واقعا که چه قدر گرفتار... امیدوارم گرفتاری هات کم بشه و خوشی هات زیـــــــــاد ... [گل][گل][گل][خداحافظ]

پريا

جناب يگانه همين الان داشتم با خودم فكر ميكردم كم پيدا شدي كه اومدم اينجا خوندم سرت شلوغه! با پي نوشت3 هم موافقم. راستي به يه بازي دعوتي!

میـــــــــــــرا راد

سلام امید جان. مرسی از کامنت دوستم. ببخشید نتونستم متنت رو بخونم الان... حالم خوب نیست یه کمی... الانم اومدم دیدم انقد کامنت دارم خجالت کشیدم گفتم تا جایی که شد جواب بدم.... هر وقت بتونم دوباره میام.

hadi

[گل][گل]

سپیدار

عجب روز شلوغ پلوغي[نیشخند] ي چيزي ميگما چرا همه كامنت گذاران بلاگ شما از جنس لطيف هستن [شیطان]

یلدا

سلام .....استاد بزرگم ااومدم ازتون تشکر کنم بخاطر پینوکیو چون شگردان کلاسم خیلی خوششان اومد و ازش درس گرفتن اگر میشه ساعت این ور کلاسا رو زیاد کنید [گل][گل]

امید یگانه

به یلدای عزیز: ممنون از محبتت خانوم معلم مهربون[لبخند][گل]

آزاده از کلبه ی ویوارا

آزمایشگاه جای خوبیست..6ماه یک بار بروید حتما..نه بخاطر اینکه یکی از محل های کار منه..نهههههههههههه[نیشخند]بخاطر سلامتی خودتون می گم[عینک] عجب روز شلوغی داشتی منم با خوب بودن این سال موافقم[لبخند][گل]

لیلا

عجب !! اما زندگی هم یعنی اینها وگرنه دیگه نمی شه اسمش رو زندگی گذاشت [گل]