مرگ من (قسمت اول): من هنوز مسواک نزدم!

پریای عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده: «پیش بینی اتفاقاتی که بعد از مرگم میافتن»:

 

*  *  *  *  * 

سرم خیلی درد می کنه. دلم می خواد همه چراغ ها رو خاموش کنم و توی تاریکیه مطلق دراز بکشم و چند ساعتی بخوابم...ولی نمیشه. ساعت ۵ صبحه یکی از دوشنبه های اسفندماهه و من باید راس ساعت ٩ صبح در یک جلسه کاری که توی رشت برگزار میشه شرکت کنم. امروز میخوان نتیجه فعالیت یکساله م توی شرکت رو بررسی کنن و من از یکماه قبل سرگرم تهیه گزارش عملکردم بودم. یکماه تموم استراحت من منحصر به چرت یا خواب های سطحی چند دقیقه ای بوده و امروز باید نتیجه همه زحمات یکساله و بیخوابی های یکماهه م رو بگیرم.

کیف سامسونت قهوه ای رنگی رو که خواهرم پارسال به عنوان کادوی تولد  بهم داده بود بر می دارم. با عجله یک مشت خرت و پرت مخصوص سفر (شامل یک حوله کوچک یک مسواک سفید تاشو یک آینه جیبی و ...) رو میریزم توش و پرونده ها و گزارش ها رو هم میذارم روی همه اونها و در کیف رو با فشار می بندم. این کیف رو خیلی دوست دارم...یعنی کلا از کیف های چرمی (و مخصوصا چرم قهوه ای) خیلی خوشم میاد. احساس می کنم که این رنگ به آدم تشخص میده...

عوارضی کرج-قزوین رو رد کردم ولی هنوز هوا گرگ و میشه. این هوارو دوست ندارم. آدم ها رو دچار تردید و دودلی میکنه. تردید برای روشن کردن چراغ ماشین و دودلی برای خوابیدن یا بیدار شدن. نمیدونی هنوز شبه و باید بخوابی یا روز شده و باید بیدارشی بری سر کار...حتی یه ماشین هم دور و برم نیست...چقدر اینجا خلوت و سوت و کوره...

باید به شهر جدید هشتگرد رسیده باشم. آخه فقط توی این تیکه از اتوبان قزوینه که وسط اتوبان چراغ کار گذاشتن. همینطور که از زیر چراغ ها بسرعت رد میشم نگاهشون می کنم. دقت که می کنم می بینم این چراغ ها با همیشه فرق دارن...اونا لامپ های مهتابی هستند!!! از خودم میپرسم چرا وسط اتوبان لامپ مهتابی کار گذاشتن و ...و...و چرا من روی برانکارد دراز کشیدم و چرا...

صدای پرستارها رو میشنوم که به همدیگه میگن:

-          امید زیادی نیست... ضربه شدیدی به سرش وارد شده

-          تقصیر خودش بوده... با اون سرعت میرفته و تازه کمربند هم نبسته بوده...

-          اینجور آدما هر بلایی که سرشون بیاد حقشونه...من که اصلا دلم براش نمیسوزه...معلومه که آدم بی فکری بوده...بیچاره زن و بچه ش

دلم می خواد پاشم و جواب همشون رو بدم...مخصوصا اون پرستار چاقی که اصلا دلش برام نمیسوزه ... و به من میگه بی فکر!!

اگر من بی فکر بودم و به فکر زن و بچه (نداشته ام!!) نبودم اون موقع صبح...توی سرما و یخبندون زمستون تک وتنها وسط جاده چه غلطی می کردم؟

حتی اون یکی که میگه تقصیر خودشه که کمربند نبسته!! خوب این ماشین که تازه از کارخونه تحویل گرفتم از روز اول کمربند سمت راننده ش بسته نمیشد. دو بار هم بردم نمایندگی ولی گفتن قطعه ش باید تعویض بشه ولی ما نداریمش. آخرین بار هم سه روز پیش بود که جمشیدی (راننده شرکت) بردش و گفته بودن شاید هفته دیگه از انبار کارخونه برامون بفرستن... مسخره نیست!!؟ نزدیک به 20 میلیون پول بابت ماشینی بدی که بخاطر یک قطعه 6-5 هزار تومنی به تابوتت تبدیل بشه؟؟؟ حالا اصلا من مقصر...کمربند نبسته بودم... اون ایربگ های لعنتی (کیسه های هوای صاب مرده) رو چی میگی؟ فقط یک میلیون و نیم بابت اون دوتا کیسه مسخره پول اضافه دادم. حتی محض دلخوشی یکیشم باز نشد... شایدم واقعا حق با اون پرستار چاق باشه!!! من نباید به این اسباب بازی کره ای اعتماد می کردم و سرنوشتم رو میدادم  دستش...

به شدت احساس خستگی می کنم. دهنم تلخ شده...دلم میخواد مسواک بزنم و چراغ ها رو خاموش کنم و بخوابم. ولی اون دکتر جوون و اون پرستار قد بلند نمیذارن... چقدر این پرستار قد بلند رو دوست دارم...چشماش خیلی مهربونه و اون موهای بلوند که همیشه من رو مجذوب خودشون می کنن.تا چشمام می خوان گرم بشن دکتر جوون با اون دستگاه مسخره ش بهم شوک میده... چقدر هم این صفحه های دستگاه داغ میشن...هر دو طرف سینه م از شدت حرارت سرخ شده. به نظرم دکتره رزیدنت باشه...از فکر خودم خنده م می گیره!! از کی تا حالا من اینقدر خوش شانس شدم که ساعت ۶ صبح توی اورژانس یه شهر کوچیک رزیدنت بیاد بالای سرم...مطمئنم که انترنه و داره روی یه مدل واقعی که خدا از آسمون براش انداخته پایین ناشی گریش رو درمیاره. به هرحال من به قدری خسته م که حتی این شوک ها هم مانع از خوابیدنم نمیشن...

خوب ظاهرا چراغ ها رو هم دیگه خاموش کردن... ولی من که هنوز مسواک نزدم!

 

پ.ن:

دوست بسیار عزیزی از روی علم (هنر) طالع بینی پیش بینی کردن که من به احتمال زیاد در یک تصادف و یا در خلوت و تنهایی می میرم و من نوع اول رو بیشتر دوست دارم...پس به همین نوع مرگ فکر کردمناراحت

/ 33 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرح ناز

سلام[گل] خیلی خوب نوشته بودین.ولی چقدر اسرار امیز می تونه باشه نوع مردن ادما.مثلا وقتی که تو یه تصادف یه کسی می میره از کجا معلوم از ترس سکته نکرده باشه قبل از اینکه له بشه.البته اینقدر علم پیشرفته شده که دست عزرائیل رو می شه از چه راهی وارد شده[نیشخند]

برگ بید

قشنگ بود. ولی خوب اگه شما بری تکلیف بستنی داغ چی میشه؟

برگ بید

قشنگ بود. ولی خوب اگه شما بری تکلیف بستنی داغ چی میشه؟

ندا

ببخشید....قسمت دوم ساعت چند پخش میشه؟؟[نیشخند]

رجا

سلام.این که قبل از فوت بود بعد از فوتش چی؟

نیلوفر

وای تو رو خدا ... این چه بازی های ترسناکیه آخه [ناراحت]

لیلا

خدا نکنه اگه نبینمش کسی که تو رو به این بازی دعوت کرده یا اونی که این پیش بینی رو کرده نمی خوام یه مو از سرت کم شه اینها چیه می نویسی امید [گریه]