داستان دو شهر!

پسر مثل همیشه تا دیروقت کار کرده بود و حالا خسته تر از همیشه یه شب ملال آور و تکراری دیگه رو پیش رو داشت. احساس می کرد که دلش یه تنوع می خواد... یه حس تازه... یه...

در حالیکه نگاهش ردیف جدول های کنار خیابون رو تعقیب می کرد فکرش جای دیگه ای پر میزد. به دختری فکر می کرد که چند ماه پیش توی مسیر محل کار به خونه دیده بود... البته چیزی که توی گرگ و میش اون شب پاییزی دیده بود بیشتر شبیه شبح اون دختر بود تا خودش ولی حتی همون شبح هم به اندازه کافی زیبا و جذاب بود که بخواد فکر پسرو مشغول خودش بکنه...

 

*     *     *

دختر توی یه شهر کوچیک زندگی می کرد ولی چند روز در هفته – و گاهی هم هر روز هفته – به شهری که پسر توش زندگی می کرد میومد...

دختر توی شهر خودش گل های رنگ و وارنگ پرورش می داد و اونارو برای فروش به شهر پسر میاورد...

پسر تعریف گل های دختر رو خیلی شنیده بود و بیستر از اون تعریف خود دختر رو...

اون شب فکر پسر از خیال دختر دل نمی کند... گویی ردیف جدول ها هم تمومی نداشت!

پسر داشت به کوچه بن بستشون نزدیک میشد که ناگهان از دیدن حجم موزونی روی ردیف جدول های کنار خیابون جا خورد!!!

همون دختر زیبا با صورتی به غایت دلنشین و دوست داشتنی...

همه فکر و خیال های چند ماه گذشته ش رو به سرعت توی ذهن خودش مرور کرد تا رسید به خیالات یکساعت گذشته... و از اونم عبور کرد و رسید به لحظه حال! بالاخره تصمیم خودش رو گرفت دلش رو به دریا زد و چیزی رو که مدتها بود توی دلش مونده بود به زبون آورد..

 

 *     *     *

 

دختر و پسر با هم دوست شدن و تقریبا هر روز با هم در ارتباط بودن...

همدیگه رو نمی دیدن ولی حتما از حال هم باخبر میشدن... هر روز به هم دلبسته تر می شدن و هر دو در سر آرزوی ازدواج رو می پروروندن... پسر هر شب -قبل از خواب- خوشبختی دختر رو از خدا می خواست و دختر هم هر شب –قبل از خواب- برای سلامتی پسر دعا می کرد... تا اینکه یه روز اتفاق غیرمنتظره ای افتاد. پسر مریض شده بود. یه مریضی سخت که سلامتیش رو به شدت تهدید می کرد....

 

 *     *     *

پسر تصمیم خودش رو گرفت دلش رو به دریا زد و یه روز بی خبر در خلاف جهت ردیف جدول های کنار خیابون به راه افتاد و رفت...اینقدر رفت و رفت که به نقطه ای تبدیل شد...نقطه ای که چند ثانیه بعد دیگه حتی نقطه هم نبود...

 

 *     *     *

پسر اینبار هم تنها بود و هم بیمار... با این تفاوت که دختر هر شب –قبل از خواب-  براش آرزوی مرگ می کرد!!!دل شکسته

/ 77 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

سلام امید جان خوبی؟ اوضاع و احوال ردیفه؟ یا کم پیدایی یا سرت شلوغه مهم اینه که همیشه شاد باشی.[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

چهل درجه زیر شب

سلام امید جان از بابت نظرهای زیبات ممنون منم شما رو لینک کردم یادت باشه بیشتر بهم سر بزنی

مهرداد

سالهاست که ما فقط خواب خوشبختی میبینیم[گل]

یاسمن

سلام امید جان ... وقت بخیر ... نیستی امید ؟!!![ابرو]

میـــــــــــــرا راد

سلام امید جان، خوبی؟ چه عجب از اونورا [چشمک] نمیخوای آپ کنی؟! ما منتظریمااااااااا! من آپم [پلک]

نیوشا

دلم برای پسر و دختر اینجوری شد[دلشکسته]

آذر

سلام.زیبا بود.نوشته هاتونو خوندم من جمله داستان جن و پری .قلم خوبی دارید.م و ف ق ب ا ش ی د