سرباز (2)

"ســــــرباز"

 

تو خسته و پر از غبار

به کوچه پا گذاشتی

نه قمقمه، نه چکمه ای

فقط تفنگ داشتی

 

****

 

به شانه های خسته ات

هنوز یک ستاره بود

تمام ساک دستی ات،

لباس چرک و پاره بود

 

****

 

برای پیشواز تو

نیامدند بچه ها

تو غرق خون و هیچ کس

به زخم تو نزد دوا

 

****

 

کسی نگفت خانه ات

کجای این خرابه هاست

نگفت آن حیاط سبز

و حوض آبی اش کجاست

 

****

 

کسی نگفت پس چه شد

نگاه خسته پدر

چقدر گشتی و کسی

نداشت از کسی خبر...

 

****

 

نه دوست های مدرسه

نه دست های مهربان

تمام شهر مرده بود،

تو ماندی و مزارشان

 

****

 

...و عاقبت، شبی تو هم

بدون ساک دستی ات

گذشتی از خرابه ها

و از تمام هستی ات

 

****

 

به جنگ جنگ رفتی و

ستاره را گذاشتی

نه قمقمه، نه چکمه ای،

تفنگ هم نداشتی!

/ 58 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مداد سفید کوچولوی من

سلام داستانکمو بخون تازه گذاشتم انتقاد یادت نره[لبخند]

سارا

سلام خوبی؟ منم خوبم. همه یه روزی می پرن! هر کس به نوعی

بارانی

سلام اميد عزيز [گل] خوبين؟ [نیشخند]

بارانی

اميد جان فکر کنم در مورد IQ شما بايد يه تجديد نظري بشه... [زبان] از نيش بازم معلومه ديگه... [نیشخند][خجالت]

عارف

مطمعنا اگه یه کتاب مینوشت اونم از جملات خودش کولی طرف دار پیدا میکرد عجب جمله ای گفته وقتــــــــــــــــــــــــــی می گم بپـــــــــــــــــــــــــر نگو چراااااااااااااااااااااااااااااااااا بگو چقدرررررررررررررررررررررررررررررر

ساقی

سلام......اولین باره بلاگتونو میبینم..........متن خیلی قشنگ و تاثیر گذاری بود.........موفق باشید

لیلا

می رن آدمها از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه ....