مرگ من(قسمت آخر): زندگی با عشق!

چشامو که باز می کنم می بینم همون پرستار بلوند با چشمای مهربونش داره نیگام میکنه. بهم میگه اگه حاضری پاشو بریم. میپرسم کجا؟ میگه  من که جای بد نمی برمت!!!!

باهم راه میفتیم...اون جلو و من پشت سرش....و من به این فکر می کنم که این پرستار از پشت سر هم خیلی جذاب و خواستنیه!!

توی راهروی بیمارستان داداشم رو می بینم که توی راهرو چمباتمه زده و در فراق من زار می زنه... طفلکی از بس ناراحته داره کیف سامسونت من رو زیر و رو می کنه تا یه قرص آرامبخش پیدا کنه و بخوره... آخه میدونه که من همیشه از این آشغالا ته کیفم ریخته...

آره...داره دنبال آرامبخش می گرده... نمی تونم به چیز دیگه ای فکر کنم...آخه هنوز من خودم اینجام...چطور ممکنه اون دنبال ... نه....نه... نمی خوام بهش فکر کنم... حتی تصورش هم حالم رو به هم می زنه....

حالا وارد حیاط بیمارستان میشیم ...اینجا پدر و مادر و خواهرم رو می بینم که با یه عالمه آدم ریز و درشت دیگه دور یه آمبولانس سیاهرنگ جمع شدن و ...

و من بازم با خودم فکر می کنم که این پرستار بلوند چقدر قشنگ راه میره... و چه اندام زیبا و متناسبی داره... با اون ...

مادرم اسمم رو فریاد میزنه...امیـــــــــــد...امیـــــــــــــــــــــــــــــــــــد من..... امیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم...

دلم می خواد وایسم(حتی یه لحظه میخوام برگردم) ولی می ترسم که اون پرستار خوشگل رو توی جمعیت گم کنم. و چقدر ترکیب رنگ بلوند موهای اون پرستار خوشگل (که از پشت شال نارنجی رنگش زده بیرون) با روپوش سفیدی که تنشه زیبا بنظر میاد...

دیگه برام مهم نیست که فامیلا و دوست و آشنا در موردم چی فکر می کنن و پشت سرم چی میگن...  تصمیم گرفتم که دیگه برای خودم زندگی کنم... می خوام عاشق بشم... یعنی شدم و می خوام به دنبال عشقم برم... و تا آخر عمرم!!! در کنارش بمونم...

از جمعیت دور میشیم و هیاهو ساکت و ساکت تر میشه. پشت سرم رو که نگاه می کنم می بینم که آمبولانس رفته و اون همه آدم هم در گروههای 5-4 نفره سوار ماشیناشون شدن و اون رو تعقیب می کنن...

آخرین نفری که می بینم داداشمه که با کیف سامسونت قهوه ای رنگی که دستشه از همیشه متشخص تر به نظر می رسه... درست مثل خودم که امروز صبح متشخص تر شده بودم...

چشمم رو از پشت سرم می گیرم و دوباره به بدن موزون اون پرستار دوست داشتنی میدوزم... از محوطه بیمارستان که خارج میشیم به یه دشت سرسبز میرسیم و اون پرستار مهربون میخواد از من خداحافظی کنه. میگه باید برگرده تا به یه تصادفی دیگه که همین الان آوردنش اورژانس برسه...

با ناراحتی به چشمهای ناز و معصومش خیره میشم و میپرسم: می تونم بازم ببینمتون؟

با لبخند ملیحی جواب میده: بله...البته. تو دیگه دوست خوبه منی امید جون!

قند تو دلم آب میشه و در حالیکه پسرخاله شدم؛ با شیطنت میپرسم: حالا بگو ببینم؛ اسمت چیه شیطون؟

از شنیدن اسم «شیطون» جا می خوره و یه قدم به عقب میره:  « لطفا دیگه هیچوقت این کلمه رو تکرار نکن... شیطون توی بهشت جایی نداره... من فرشته هستم! » 

 

*  *  *  *  *

پ.ن1:

دلم نمی خواست صحنه های غم انگیز رو تصور کنم...دوست داشتم یه مرگ عاشقونه رو به تصویر بکشم برای اونی که میره و کیفی که می مونه و دست به دست میگرده...

پ.ن2:

من هم همه خواننده های عزیز وبلاگم رو به این بازی دعوت می کنملبخند

/ 63 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سارا

جالب بود! خیلی خوشم اومد[گل][دست]

سپیده

عجب !!!!!! کاش همه اینطوری میمردن اگه مرگ انقد راحت بود و یه راست میبردنت بهشت و با ایم فرشته هاااا دیگه این زندگی رو میخوای چیکار [نیشخند] منم چند ماه ژیش ایم بازی رو انجام داده بودم توی اون وبم البته چون این یکی جدیده !!!!!! [گل]

سپیده

[گریه] ایم = این ژیش = پیش

سارا آرامش

با خدا حرف خواهم زد من به میهمانی واسطه ها دعوت شدم...

باران

[لبخند] 1- ما نفهمیدیم این داستان مرگ (دور از جون) بود یا توصیف اندام یه پرستار! 2-حالا چرا اینقدر مطمئنی میری بهشت؟ اونم به این آسونی... 3-خیلی نوشابه باز کرده بودی واسه خودتا 4-قسمت اول مخصوصا اولش خیلی قشنگ تر بود 5-این دیگه چه مدل بازی ایه؟ 6-پس اعتراف کردی دلت عشق می خواد...[نیشخند] [گل][گل][گل][گل]

پریا

وای امید یگانه عالی بود! باورت میشه آخرش ده ثانیه چشمامو بستم و فقط لذت بردم؟!! عالی بود، عالی! متاسفم که زودتر نشد بیام بخونم متاسفم!

فرح ناز

باز من دیر رسیدم[ناراحت] اما خیلی جالب نوشتید خیلی خوبه که تصور ترسناکی که همه از مرگ دارن رو یه خورده بهتر کردید حداقل برای خودتون[قلب] زد رو دست سیاحت غربااااا[تایید]

ساناز

ما شالله به این قوه تخیل!!! عجب تصوراتی!!! می گم فرشته مذکر هم داریم؟؟؟!!من هوس مردن کردم![نیشخند] بعد این همه درسای سخت خیلی مطلب با مزه ای بود ان شالله خدا تو همین دنیا از این فرشته ها نصیبت کنه.البته آدم تا چیزیو نداشته باشه نمی تونه به این خوبی توصیفش کنه!!! مشکوک می زنید دیگه![نیشخند شاد باشید

پریسا

سلام . چطوری ؟ من توی وبلاگم نوشتم لحظه های مردنم رو . اگه دوست داشتی بخونش و خوشحال میشم : http://odisehtanha.persianblog.ir/post/78/ [گل]

لیلا

نمی خوامممممممممممممممممممممممممممممممم [گریه]