سوپاپ!!!

پیشاپیش ازتون بخاطر حکایتی که می خوام امروز بنویسم عذرخواهی می کنم ولی با  شناختی که از تک تک شما دارم و می دونم که به ماهیت و معنا بیشتر از فرم و شکل توجه می کنین!!چشمک به خودم اجازه دادم که در لذت شنیدن این حکایت سهیمتون کنم...لبخند امیدوارم شما هم خوشتون بیادخیال باطل

*  *  *  *  *

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمینمادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت ازخودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کردکه راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شومبدون آنکه بفهمند واعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا درسراسر شهرها و دهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سوادآموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را بهسه برابر افزایش داد. شب زفا*ف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشورهمسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با اینقوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گو*زیدن و چ*سیدن همممنوع اعلام شد!!!

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت!!

وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بندگو*زیدن دقت نفرمودید!!؟ این همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالیکنند.

  و چنین شد که وزیر گفت...

 مردم لب به اعتراضگشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم رابه دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایشمالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفا*ف هم رسمی قدیمیست. وبی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه استاما دیگر منع چ*سیدن و گو*زیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می توانددر تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودندداد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است وهیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبانخلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکانمی دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمیگو*زد؟؟

جوک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگو*زیدن ترکیده, یابرای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشاندماغش را به سوراخ کو*ن مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردندو کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمینکنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گو*زورا دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چ*سیدن وگو*زیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضیعظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گو*زیدند. درکوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتیمهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و  گو*زپارتی راه مینداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری وکاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردنداز این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند.

و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانهمردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده  و همگان را گو*زو کردهاند...

سوپاپ شادی!!!

پ.ن:

اگه فیل*تر بشم تقصیر شماست!!!!! گفته باشممممممنیشخند

/ 17 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تهمینه

[قهقهه] سلام واقعابرای افرادگ.... این جامعه متاسفم شرمنده خیلی مریض بودم نمی تونستم بیام شاد باشی

پايـیـــــــــــــــــــــــــــــــزان

چرا هميشه ازايينه و نور بگوييم گاهي هم از تاريکي و فولاد بگوييم گاهي هم صلح را بازداشت کنيم و بفرستيم به ميدان جنگ بگذاريم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم گاهي از صداقت بازجويي کنيم که تو کجا بودي وقتي که دروغ دردلها پرسه مي زد و ريا مي فروخت؟ بياييد گاهي وفاداري را به دادگاه طلاق بفرستيم و بياندازيم وسوسه را بر جانش و بگذاريم زل زند چشمهاي وقاحت بر چشمهايش گاهي بر گلوي وحدت شمشير تيز تفرقه گذاريم بگذاريم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن بگذاريم که بکشد رنج اختيار گاهي به عصمت گناه تزريق کنيم بگذاريم تب کند ز لذت بشناسد پشيماني گاهي تعادل را ببريم بر سر پرتگاه افراط بگذاريم بريزد دلش ز ترس و بلغزد تلو تلو خوران به درهء تفريط گاه بِدريم لباس محرميت را ز شريعت بگذاريم تا بچشد عرياني شرم بگذاريم گاه روح جسدش را غسل دهد و لمس کند سردي مرگ گاه سکوت را بياندازيم در کندوي همهمه بگذاريم که کلافگي نيشش زند نداند چکار کند؟ بدود هر طرف ز مرهم درد و گاه شعر را بياندازيم در يک سلول با جفنگ بگذاريم بياموزد نا هماهنگي و نا موزوني و فراموش کند لحظه اي هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ [سبز]

پايـیـــــــــــــــــــــــــــــــزان

.*.* .* .* .* .* .() ().() () () () () .*.*.*.* . .* .* .* .*.* .* .||| || ||| || ||| || .* .* .*.* .* .* .* .* . *@@@@@@@@@ .*.*.*.* .* .* .* .* .*@///////// ///////// ///@ .* .* .* .* .* .* . *@@@@@@@@@@@ @@.* .* . .* .* .* .* @///////تولدت مبارک//////@ .* .* .* .* .* .*@@@@@@@@@@ @@@@@.* .* .* .* .* @/////////// ///////// ///////// ///@.* .* .* .* @@@@@@@@@@@@ @@@@** .* .* .*.* .* .* .* .*.* .* .* .* .*.* *****

شیطان

[قهقهه] الان میگم فیلترت کنند ...[خنده][خنده] گ*زه این جوری صدا نداره فیلتر نمیشه [نیشخند][نیشخند] پسر اینا رو از کجا میاری [خنده][خنده] خوب خندیدیم .... بعد میشینم گریه میکنم [گریه][گریه] [گل][گل][گل]

پریسا

جدای شوخی و خنده ش واقعا اگه درست به این فکر کنیم می بینیم الان ما همین جوری هستیم . سرمونو به یه چیز الکی گرم کردن و ما هم به خیال خودمون اعتراض می کنیم خیلی بحثش پیچیده بود . یعنی مسلم ترین حقتو ازت میگیرن و تو بقیه چیز ها رو یادت میره ببین خیلی حال کردم انصافا مرسی [گل][لبخند]

پریسا

جدای شوخی و خنده ش واقعا اگه درست به این فکر کنیم می بینیم الان ما همین جوری هستیم . سرمونو به یه چیز الکی گرم کردن و ما هم به خیال خودمون اعتراض می کنیم خیلی بحثش پیچیده بود . یعنی مسلم ترین حقتو ازت میگیرن و تو بقیه چیز ها رو یادت میره ببین خیلی حال کردم انصافا مرسی [گل][لبخند]

وبگرد

دوست عزیز این داستان نوشته زن سان است که متاسفانه حق کپی رایش نقض شده. با ارجاع به نویسنده اصلی فرهنگ کپی رایت رو که موجب اعتلای بلاگستان فارسیه رعایت کنیم. اینم آدرسش: http://zansan.wordpress.com/2009/01/12/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-2/

امید یگانه

به وبگرد عزیز[گل]: اولا که من ادعا نکردم که این داستان رو بنده نوشتم! [قهر] دوما این داستان از طریق ایمیل به دست من رسیده که اونجا هم اسمی از نویسنده برده نشده [سوال] سوما ممنون از یادآوریت[قلب][گل]

هدیه

سلام دقیقا شرایط جامعه امروز ما توصیف شده برای من همیشه جالب بوده که چرا ماها به بعضیا اجازه می دیم با مسائل متفرقه ما رو سرگرم کنن [تایید]

لیلا

[قهقهه][بازنده][قهقهه]