بغض...

حیاط خونه مادربزرگ کوچیک ولی باصفا بود. ظهرهای تابستون که با پسرعموها و دخترعموها می رفتیم توی حیاط بازی کنیم، مادر بزرگ پشت پنجره اتاقش می نشست و مواظبمون بود که زیاد توی آفتاب نریم یا با هم دعوامون نشه... هرازگاهی هم بهمون تذکر می داد که: بچه ها! یه کم آرومتر.

امروز از اون خونه و حیاط با صفا خبری نیست. به جاش یه بزرگراه کشیدن! و درست به جای پنجره اتاق مادربزرگ یه دوربین پلیس نصب شده. دوربینی که هر چند وقت بهمون تذکر میده: بچه ها! یه کم آرومتر.

امروز نه از ترس دوربین پلیس، که به حرمت چشم های همیشه نگران مادربزرگ، از کنار خاطرات کودکیم آرومتر از همیشه رد میشم. هنوز فکر می کنم مادربزرگ نگرانمه...

پ.ن:

امروز بغض دارم...گریه

 

 

/ 63 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

این بغض داره طولانی میشه هااا.. اون روز(امروز) تموم شد!

یلدا

منم یاد یک خا طره از خونه مادربزرگم افتادم یادمه وقتی اخرهای دوره ابتدایی بودم تصمیم گرفتم برای معلمم گل ببرم خونه ما گل نبود و خونه مادربزرگم پر از گلهای رز سفید و صورتی بود.چند روزی کارم شده بود از خونه مادربزرگ گل چیدن و اومدن به مدرسه و گرفتن گلها از دستم توسط یک دوست . دختری به اسم حمیرا بود که هر وقت چشمش به من و گلهام می افتاد با اصرار ازم میخواست گلها رو بهش بدم و منم میدادم دلم نمیخواست دلش رو بشکونم و اخرش نتونستم برای معلمم گل ببرم. چند وقت بعد تو یک حادثه حمیرا از دنیا رفت و مادر بزرگ هم همون شب از دنیا رفت هر وقت یاد مادربزرگ میوفتم ناخوداگاه حمیرا و گلها هم تو یادم میایند ..[لبخند]

نانی آزاد

بچه که بودیم همه چیز فرق داشت دوستی ها واقعا دوستی بود قهر ها چند ساعته بوده گاهی به چند لحظه هم نمی کشید تفریح ها خلاصه میشد به خاله بازیو سک سک و دوچرخه سواری و ... آخر هفته ها هم همه جمع میشدن خونه پدر بزرگ مادر بزرگ ها اونوقت ها حوصله داشتیم میشستیم ساعت ها به داستان های اونا گوش میکردم به نصیحت هاشون میخندیدیم خوش بویدم حالا واقعا چی هستیم و کجای روزگار ؟

Advaz

سلام. تقریبا" همه از خونه ی مامان بزرگ بابا بزرگاشون یه هم چین خاطراتیو دارن. ولی همه چیز یه روز کم رنگ می شه. خاطراتم از همون دسته هاست. چرا به من سر نمی زنی؟؟

مریم

سلام! یاد خاطرات کودکی افتادم و به قول خودت چشمهای نگرانی که همیشه مواظب بودن! یاشد به خیر! کاش حال دل همه مون بهتر بشه و دیگه کسی بغض نداشته باشه! کاش بشه یه روز ببینیم همه دارن با خوشحالی از ته ته دلشون میخندن! یعنی میاد اون روز یا این فقط یه رویاست؟

ماندانا

خیلی دلم گرفت برای دلتنگیت !!! چراغ خونه ی مادر بزرگه منم خاموش شده و خونه اش خراب !!! اما تو دلای ما همیشه زنده است روحشون شاد همه ی مادر بزرگایی که نیستن بین ما[گل]

نوستالوژی

وااااااااااای خیلی قشنگ بود ...خیلی....منم دقیقن ماجرام مثل تو هست..شما احتمالن پسرخاله من نیستی؟

شادی

[گل]