پراکنده ها!

وقتی میون اون همه ازدحام میدون انقلاب، فرمانده زمان خدمتت در اهواز رو ببینی

 

وقتی که در تورنتو، یکی صدات بزنه، سرت رو برگردونی و همکلاسی دوران دانشجوییت در تهران رو ببینی

. 

 

وقتی حصارها برداشته بشه و دنیا بشه یه دهکده بزرگ...

 

دیگه

 

دیگه 

 

 

وقتی تلفن زنگ بزنه و از پشت خط صدای دوست مجازیت رو بشنوی که نگران حالته و می خواد ببینه هنوز حجمی از اکسیژن این آسمون آبی سهم ریه های تو میشه یا نه، تعجب نمی کنی...

فقط چشمات پر میشه و با خودت زمزمه می کنی:

خدایا

صفای دل این مردم رو ازشون نگیر...

 

 *     *     *     *

 

دو مجسمه سیاه پوش (چیزی شبیه شخصیت منفی راز داوینچی) اطراف درب ورودی زیبایی که به مقبره ناپلئون باز می شود، نگهبانی می دهند... پسرش (تنها پسرش) هم آنجا آرمیده، با فاصله ای چند متری از پدر! چه دنیای بی رحمی!! پدر و پسر آنقدر در زمان حیات تشنه دیدار هم بودند، اما نهایتاً زندگی در کنار هم، نصیب قبرهایشان شده...

 سالها ناپلئون با حسرت چند تار موی پسرش را در آغوش می گرفت، تنها ارتباطی که در جهان بی ارتباطات آن روزگار میتوانست با پاره تنش داشته باشد؛ و حالا آرزوی دوران زندگی اش، پس از مرگ برآورده شده... حال که هیچ دیداری در زندگانی میسر نشد، باشد که جسدهایشان تا ابد در کنار هم آرام گیرند.

 

 *     *     *     *

 

 

امروز صبح که ماشینم رو جلوی در اداره پارک کردم با صحنه عجیبی روبرو شدم!

یه بلوک بزرگ به طول 4 و ارتفاع یک متر درست جلوی درب شیشه ای و اتوماتیک وزارتخونه قرار گرفته بود بطوریکه امکان ورود به ساختمون وجود نداشت و کارمندا مجبور بودن که از در پارکینگ وارد بشن...

دعوای شهرداری و دولت هم گاهی خیلی  دیدنی و بانمک میشه!

 

 *     *     *     * 

 

 

مسعود رسام هم از میان ما رفت...و افسوس که مثل همیشه مظلومانه و غریبانه...

 

 *     *     *     * 

 

پ.ن1:

مدتی نبودم، گرچه بی دلیل نبود ولی حق نداشتم شما دوستای خوبم رو نگران کنم... از همه تون معذرت می خوام... یه عالمه!

 

پ.ن2:

گفتی ز ناز بیش مرنجان و برو

آن گفتنت که «بیش مرنجانم» ، آرزوست.

وان دفع گفتنت که «برو شه به خانه نیست»

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

گفتند یافت می نشود، جسته ایم ما

گفت: آن که یافت می نشود، آنم آرزوست

هرچند مفلسم ، نپذیرم عقیق خُرد

کان عقیق نادر ارزانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

 

/ 123 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوستالوژی

سلام از ماست...ببخشید کم حوصله ام..خوبین شما؟

ندا

دلام[نیشخند] چه رئیس خوشحال و باهوش و زرنگی![ابرو][زبان] الان یعنی اینجا جلسه س... اااااااااااا...هی میگن جلسه جلسه یا فلانی الان تو جلسه س یعنی این [نیشخند] چه بامزه! خب ... خـــــــــب... ای بابا... گیر دادی هااااا حالا ما یه چی گفتیم[شوخی] کشف ما یه جورایی بر میگرده به تایپینگ شما...خب ...بعد یعنی اینکه اگه سال 365 روز باشه و بعد این روزا رو به دسته های 29 و 30و 31 تایی تقسیم کنیم و روی هر کدوم از این دسته ها یک اسم بنهیم!بعد میشه به عبارتی این دوتا معقوله رو اگه با هم ترکیب کنیم میبینیم که در واقع در هر دسته یک بار اتفاق افتاده است این پدیده! تق![خنثی] پایان جلسه بریم نهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار[نیشخند][نیشخند][زبان]

یلدا

[لبخند][گل][گل][گل]...

هِرا

پس هنوز هم ياد فقير فقرا هستي.... عجبه ...

سارا

سلام [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

معلم تنها

هریست در کنار آن شط پر خروش با نخلهای در هم و شبهای پر ز نور شهریست در کناره آن شط و قلب من آنجا اسیر پنجه یک مرد پر غرور شهریست در کنار آن شط که سالهاست آغوش خود به روی من و او گشوده است بر ماسه های ساحل و در سایه های نخل او بوسه ها ز چشم و لب من ربوده است آن ماه دیده است که من نرم کرده ام با جادوی محبت خود قلب سنگ او آن ماه دیده است که لرزیده اشک شوق در آن دو چشم وحشی و بیگانه رنگ او ما رفته ایم در دل شبهای ماهتاب با قایقی به سینه امواج بیکران بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب بر بزم ما نگاه سپید ستارگان بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر بوسیده ام دو دیده در خواب رفته را در کام موج دامنم افتاده است و او بیرون کشیده دامن در آب رفته را کنون منم که در دل این خلوت و سکوت ای شهر پر خروش ترا یاد میکنم دل بسته ام به او و تو او را عزیز دار من با خیال او دل خود شاد میکنم فروغ فرخزاد سلام امید عزیز پینوشت دومتون بی نهایت لذت بخش بود[لبخند]