ملت عاشق...

       ابتدا مثل مرگ بی صدا بودند. مردم را می گویم. امروز را می گویم. بعد، صدایشان که برآمد، خیال کن که دماوند خاموش، به شوق آتش افشانی گرفتار شد. درست آن زمان که هیچ ماموری انتظار ندارد که عابری، نفسی، به جسارتی بکشد، یکپارچگی غوغایی کر کننده و هزار سویه، ماموران ستم را دیوانه می کند. نگاه کن! ما ملت خاموش خاموش توسری خور، هرگز اینقدر پر خروش و یاغی نبوده ایم، و ما ملت یاغی پر خروش، هرگز اینقدر خاموش و سر به زیر نبوده ایم. ما ملت عاشق چه خوب می دانیم که چگونه می توان، به ضرورت، صدا را – مثل نفرت – به سکوت تبدیل کرد، همانگونه که می دانیم چگونه می توان نان تازه را خشک کرد و نگه داشت، برای روز مبادا؛ و گوشت را قورمه کرد و نگه داشت؛ و ماهی را نمک سود و دود زده کرد و نگه داشت؛ و امید را مثل یک قرآن خطی بسیار کهنه، در پوششی از مخمل سبز، در ته صندوقی قدیمی نگه داشت. ما ملت، چقدر خوب می دانیم که کی باید به یک صدای برخاسته به ظاهر آرام، با میلیون ها صدای رسای خوف انگیز پاسخ بدهیم. یک ملت عاشق، مثل ملت ما، ملتی ست که به هنگام نعره کشیدن، به هنگام جنگیدن، چگونه نعره کشیدن و چگونه جنگیدن را خوب می داند.

      یک ملت عاشق، مثل یک قطعه سنگ عظیم حجیم غول آسا در دیواره کوهی رفیع، خاموش است و آرام و موقر، مگر در آن لحظه که بخواهد، به قصد له کردن، از دیواره جدا شود.

 

(نادر ابراهیمی - یک عاشقانه آرام)

/ 36 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفس

متن زیبایی بود[گل][گل][گل] عیدتونم پیشاپیش مبارک

شقایق

زندگی‌تان به زیبایی گلستان ابراهیم و پاكی چشمه زمزم[گل]

بارانی

عجب انتخاب زیبایی بود... [دست]

شادی

عید قربان هر چند که گذشته اما مبارک بر شما.... [گل]

نفس

دخترک گفت: بشمار. پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: يک، دو، سه، چهار... دخترک رفت پنهان شود، آن طرف تر پسر ديگري را ديد که گرگم به هوا بازي مي‏کرد، برّه شد و با گرگ رفت. ...پسرک قصّه هنوز مي‏شمرد...

شیرین

چقدر اين مطلب رو دوست دارم[قلب]

نو اندیش دینی جوان

سلام. خوبی ؟ پیشاپیش عید غدیر هم مبارک . راستی من در هر دووبلاگم به روز هستم . یک سر بیای منتظرم ها .

معلم تنها

سلام با نگاهی خالص از صمیمیت و وفا باز هم سلام دنیایی دور از رنگ و ریا و جلوه های صفا موج می زند در بین بچه های ما هر چند که به جبر و اختیار دور بوده اند سالها ز ما جشن و شادی نور امید پر می کشد از درون صحبت های ما در این میان چه زیباست میهمانی ، به خاطر تمام مهربانی های خدا [لبخند]

محمد

متن زیبای نادر ابراهیمی سر حالم آورد . انتخاب زیبای شما . نادر ابراهیمی توی یکی از جلسه های نقد کتاب "مردری که از فراسوس باور ما آمد " بعد کلی تاختن بهش و کلی ایراد فنی و محتوایی گرفتن به کتابش تو نویسندگان جوان گفت " من زمزمه رودی را می شنوم که ما را باخود می برد نسل ما تمام شده است نسل شما ادبیات را زندگی را و جامعه را زنده می کند " در باورم نمیگنجید که ابراهیمی اینگونه متواضع کنار بکشد برای نسل نو نویسندگان و انروز فکر نمی کردم نسل اینترنت و چت و ماهواره و مد خروشان شود و سبز شود اما انگار دارد می شود[مغرور]

محمد

متن زیبای نادر ابراهیمی سر حالم آورد . انتخاب زیبای شما هم همچنین . نادر ابراهیمی توی یکی از جلسه های نقد کتاب "مردی که از فراسوی باور ما آمد " بعد کلی تاختن بهش و کلی ایراد فنی و محتوایی گرفتن به کتابش تو سط نویسندگان جوان گفت " من زمزمه رودی را می شنوم که ما را باخود می برد نسل ما تمام شده است نسل شما ادبیات را زندگی را و جامعه را زنده می کند " در باورم نمی گنجید که ابراهیمی اینگونه متواضع کنار بکشد برای نسل نو نویسندگان . آنروز فکر نمی کردم نسل اینترنت و چت و ماهواره و مد خروشان شود و سبز شود اما انگار دارد می شود [مغرور]